بازي روزگار را نمي فهمم! من تو را دوست مي دارم. تو ديگري را..... ديگري مرا..... و همه ما تنهاييم ...


باز من تنهایم.تنهایی به عظمت غم و غم را می ستایم. باز من غمگینم. باز من سرگردان.
از خود می پرسم :
به که باید دل بست؟
به کجا باید رفت؟
به که باید پیوست؟!
به امینی که امانت خوار است؟
به دیاری که پر از دیوار است؟
یا به افسانه ی دوست؟!!!!گریه ام میگیرد
خدایا کجاییییییییییییییییییییی میشنوی صدامو پس چراااااااااا...................؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
+
نوشته شده در پنجشنبه 4 تیر1388ساعت 18:21  توسط فاطمه
|


