تبليغاتX
فقط خدا



 

گفتند نخواه من ولى مى خواهم

 

جرم است كه عشق ازلى مى خواهم

 

هر چند تمام عاشقى شيرين است

 

من جرعه اى از شور على مى خواهم

اينجا صفين است خرمن كوبى كه گندم دين را آسياب كرده تنها مشتى كاه بيرون مى دهد اينجا براى اولين بار در تاريخ روى رژه مى روند و خيلى آسان به شيطان سان مى دهند.
خوارج از اينجا تولد مى يابند وقابله شان به لباس هر كدام يك مفاتيح (
الجهنم ) نصب مى كند.
از بس قليان شبه را با آتش فتنه كشيده اند دهان عملشان بوى اژدها مى دهد، فاجعه ، جنايت ...و باطل ، ساعت بيدارى خود را روى اين جماعت تنظيم مى كنند. على عليه السلام سكان دار كشتى نوح است و به قول پيامبر صلى الله عليه و آله هدايت هر كس به او بپيوندد، نجات مى يابد
.
ولى اين جماعت مى خواهند بى او به ساحل امن فضيلت برسند! اينان قايقى هستند كه خود نيز روى آب بند نمى شوند، اما توقع دارند كه قبله توسل مردمان قرار گيرندو
....
خلاصه اينجا كفن يك رنگى را حراج كرده و به نازل ترين قيمت ، گورستان صفا را به مزايده گذاشته اند، مثلا همين عمروعاص گربه اى كه دم مطبخ روزگار هميشه چربى حكومت مصر را طلب مى كرد. همان قرآنى كه بر سر نيزه ها منزل كرد، ابتدا از جيب او بيرون آمده بود. مى دانم كه فيثاغورث انديشه تان نمى پذيرد، اما او عددى منفى بالاى صفر بود. اگر چه ممكن است به نيوتن بربخورد، ولى او باعث شده بود كه زمين انسان را به خود جذب بكند. خودم مى دانم كه ارسطو ديوانه ام خواهد خواند ولى عمرو عاص منطق شبهه و بدعت را بنيانگذارى كرد. دست هر چه ارسطو را او در استدلال نيرنگ از پشت بسته بود
.
آن روزها سفره ايمان شام ، خالى تر از هميشه بود و او در انديشه حكومت مصر، خود را به زمين مى زد
.
بگذريم اما مى دانم لئوناردو داوينچى با من مبارزه خواهد كرد. اگر بگويم در صحنه سازى تابلوى شام هيچ كس به پاى هنر عمروعاص ‍ نمى رسد! خدا كند به زلف مانى بر نخورد ولى عمرو عاص ماناترين نقاش حيله و فريب بود. اديسون حق دارد برنجد، ولى من مى گويم ، اولين بار سيم فتنه ها را عمرو به برق شيطان وصل كرد و كنتور آن همان صفين بود. با اجازه گراهام بل مى خواهم به عرض برسانم ، در طول اين تاريخ اولين بار كلنگ مخابره بدعت ها را عمروعاص زد
.
هنوز گاليله بر كالسكه استدلال ننشسته بود كه او زمين را توپ مسابقه خود با كودكان تيم محله شيطان قرار داد
.
او يعنى دامن پر از سنگ روزگار كه مقابل هر حقيقتى ، سنگى از آن كم مى شد و سر عدالتى مى شكست
.
يقين دارم ، مطمئنم ، حداقل يكى از هيزم هاى كه پشت در خانه زهرا (س ) خاكستر شد، از صحراى عمروعاص آورده شده بود. طنابى كه دستان على عليه السلام را به هم قفل كرده بود، نسل تاروپود خود را از گيسوان عمروها مى خواند
.
بگذريم كه به شدت سرقلمم گيج مى رود و چشمان كاغذ به سياهى . اندكى تامل كن تا......

+ نوشته شده در  سه شنبه 20 مرداد1388ساعت 9:35  توسط فاطمه  | 



يا شيشه احساس مرا آهن كن

يا با لغت عشق مرا دشمن كن

مولا عطش كرببلا گيجم كرد

قربان تو!تكليف مرا روشن كن

به هر حال ، امشب كنار دروازه شهر تاريخ ، بساط تفكرم را پهن مى كنم . خدا كند گلهاى واقعيت من ، امشب مشترى عاقلى داشته باشد. هر وقت به اطلسى هاى احساس نگاه مى كنم دلم مى خواهد آرام آرام در درياى سرخ اشك هايم غرق شوم .
ساعت به وقت تلنگر، اينجا شهر عبور. صداى مرا از دل تاريخ مى شنويد. مى توانيد گيرنده هاى ادراكتان را روى امواج تفكر تنظيم كنيد. تاريخ ، مستقيما سياه ، سفيد است . لطفا به گيرنده هاى خود دست نزنيد! مى دانيد من هيچ وقت فكر نمى كردم گندم خوردن پدرمان آدم يك جو آبرو برايمان باقى نگذارد. اصلا فكر نمى كردم اين اشتهاى بى موقع او ما را، اين همه آدم را سر سفره زمين بكشاند. مى خواهم بگويم اين كعبه را مى بينيد؟! به نظر من آسانسور همكف زمين است تا طبقه خدا.
اما افسوس كه خيلى ها در زير زمين هستند! اين كعبه ، قسم به تاريخ ، روزى خودش بدون آنكه كسى كليدش را بزند باز شد. زنى به حريم آن پناه برد. سه روز بعد با فرزندش بيرون آمد. آنجا منشور نور بود و زايشگاه خورشيد. تنها ملائك اجازه ملاقات داشتند. براى فاطمه بنت اسد، دسته گل بشارت مى بردند و شيرينى لاهوت همراه با ميوه تجلى . چند صفحه از تاريخ قدم جلو مى گذارم ، مى بينم وقتى تهيه كننده آفرينش كارگردان نبوت را(
خسته نباشيد) گفت و او رابه خانه بهشت خود برد مجرى ولايت تنها شد درست مثل تنهايى آغازش در كعبه .
تماشاچيان رهايش كردند و رفتند پى (
سينما زمين ) خودشان كه گويا آن شب ، فيلم كمدى ماجراهاى سقيفه داشت .
خلاصه گرگهاى زمين ماسك (
پلنگ صورتى ) زدند تا شير خدا را در بيشه مظلوميت ، به زحمت اندازند!به راستى آن كرها را چه كار با آهنگ امام على (ع )!!؟
اصلا مى دانيد به نظر من آسمان بزرگترين و بازترين اداره پستى است كه تابه حال ديده ام ،خدا صدوبيست وچهار هزار مرسله سفارشى را كه براى شهر آفرينش فرستاده بود آنجا بايگانى كرده . مرسله آخرين را در دوازده صفحه نوشته . صفحه اولش صدو بيست و چهار هزار تا بود.
حالا من دلم مى خواهد قلم شعرم را در جامدادى سكوت بگذارم وبا خودنويس شطح ، گرگهاى ريزه خور شير خدا را بر صحيفه دل شيعه قلم بزنم . پس با من بيا! همراه من پا به شهر سياه تاريخ بگذار! اما مواظب فانوس ‍ توسلت باش ! كبريت تحير را همراه خود بياور و در حبيب چراغ قوه تعقل خود را هم داشته باش كه در لحظه مبادا در تاريكى شبهه ، گير نكنى . هر چند دستان خورشيد بر سرمان مستدام است .
داشتم مى گفتم . بيرون از كعبه ، كوفه در كوفه ابن ملجم قد كشيده بود. يعنى شيميايى ترين عفونت فيزيك زمين ؛ كه يقين دارم اگر در بخش اسلام بسترى نمى شدند هيچ پرستارى تعفنشان را تاب نمى آورد. افرادى كه براى زيارت ابليس هميشه اذن دخول خاص داشتند. (السابقون السابقون ) كفر بودند و (اولئك المقربون ) تعصب ! آنان كه وقتى تيشه ابراهيمى رسول الله (ص ) را بر بت تحجر خود لمس كردند، شكستند، ترك برداشتند. من كه مطمئن هستم اگر پيامبر (ص ) تكه هايشان را به هم بند نمى زد و با چسب دين بهم اتصالشان نمى داد، خرده هايشان را باد مى برد. اما پيغمبر (ص ) خوب مى دانست كه خرده هايشان پاى كودك اسلام را مى آزارد.
اما باز هم احتياط، شرط عقل است . پس از اينجا كفش هاى مكاشفه خود را براى عبور از تاريخ به پا كنيد!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 14 مرداد1388ساعت 9:15  توسط فاطمه  |