تبليغاتX
فقط خدا



باز من تنهایم.تنهایی به عظمت غم و غم را می ستایم. باز من غمگینم. باز من سرگردان. از خود می پرسم به که باید دل بست.به کجا باید رفت به که باید پیوست؟! به امینی که امانت خوار است. به دیاری که پر از دیوار است؟ یا به افسانه ی دوست؟!!!!گریه ام میگیرد

                                ************************************************

وقتي دلتنگ شدي به ياد بيار کسي رو که خيلي دوستت داره وقتي نااميد شدي به ياد بيار کسي رو که تنها اميدش تويي وقتي پر از سکوت شدي به ياد بيار کسي رو که به صدات محتاجه وقتي دلت خواست از غصه بشکنه به ياد بيار کسي رو که توي دلت يه کلبه ساخته و اون کس فقط خداست

                  **********************************************************

پیش از این مردم دنیا دلشان درد نداشت

                                     هر کسی غصه ی این را که چه میکرد

چشمه سادگی از لطف زمین می جوشید

                                     خودمانیم زمین این همه نامرد نداشت

                                                  ********

 

شكسپير مي گويد: بد ترين گناه اين است كه به كسي كه تو را راستگو مي پندارد دروغ بگويي

                          

گفت انجا چشمه ی خورشیدهاست اسمان ها روشن تر از نور خداست

موج اقیانوس سیال فضا ست بازمن گفتم که بالاتر کجاست

گفت بالاتر جهانی دیگر است عالمی کز عالم خاکی جداست

پهن دشت اسمان بی انتهاست باز من گفتم که بالاتر کجاست

گفت بالاتر از انجا راه نیست زانکه انجا جایگاه کبریاست

اخرین معراج ما عرش خداست باز من گفتم که بالاتر کجاست

لحظه ای در دیدگانم خیره شد گفت این اندیشه بس نارواست

گفتمش از چشم شاعر کن نگاه تا مپنداری که پنداری خطاست

دورتر از چشمه ی خورشید ها دورتر زین عالم بی انتهاست

باز هم بالاتر از عرش خدا عرصه ی پرواز مرغ فکر ماست

+ نوشته شده در  پنجشنبه 24 آبان1386ساعت 20:56  توسط فاطمه  | 



+ نوشته شده در  سه شنبه 15 آبان1386ساعت 20:32  توسط فاطمه  | 



 

همه آدميان تجلي عشق الهي هستند . پس من به جز عشق الهي ، با هيچ چيز ديگر نمي توانم روبرو شوم

+ نوشته شده در  شنبه 12 آبان1386ساعت 14:21  توسط فاطمه  | 



+ نوشته شده در  شنبه 12 آبان1386ساعت 14:20  توسط فاطمه  | 



در تاریخ مشرق زمین شیوانا را استاد عشق، معرفت و دانایی می دانند، او به شاگردان خود می گوید:

هر وقت فردی در مقابل شما قد علم کرد و روی دشمنی با شما اصرار ورزید، اصلا مقابلش نایستید. به او اجازه بدهید تا یکطرفه در میدان دشمنی یکه تازی کند. زمان که بگذرد سکوت باعث محبوب تر شدن شما ودشمنی او باعث شکست خودش می شود. در این حالت همیشه به خود بگویید قدرت من از او بیشتر است چرا که او هیچ تاثیری روی من ندارد و من هرگز به او فکر نمی کنم و برعکس من باعث می شوم تا به طور دایم در ذهن او جولان دهم و او را وادار به واکنش نمایم. این جور مواقع سکوت نشانه قدرت است

+ نوشته شده در  شنبه 12 آبان1386ساعت 14:17  توسط فاطمه  | 



+ نوشته شده در  شنبه 12 آبان1386ساعت 14:16  توسط فاطمه  | 



الماس وجود

 

چه خوب است روح انسان چون الماس باشد نه حباب، چرا که الماس را باید به سختی پیدا کرد و آنقدر بر روی آن کار کرد تا به الماس تبدیل شود و زمانی که گوهری چون الماس شد حتی اگر خرد هم شود باز الماس است و با ارزش، ولی حباب از حرکت آب به وجود می آید و توخالی و پوچ است و وجودش وابسته به آب و هواست لذا با کوچکترین حرکتی از بین می رود و ارزشی ندارد. انسان نیز با ایمان به خداوند و تلاش و کوشش و پرورش روح خود می تواند الماس وجود خود را پیدا کند و با تمامی مشکلات و ناکامیها در زندگی حتی اگر خرد هم شود باز روحی بزرگ و با ارزش دارد

+ نوشته شده در  جمعه 11 آبان1386ساعت 20:23  توسط فاطمه  | 




روزي دو مرد جوان نزد شيوانا آمدند و از او پرسيدند : فاصله بين دچار مشکل شدن تا راه حل يافتن براي آن مشکل چقدر است ؟ شيوانا اندکي تامل کرد و گفت : فاصله مشکل يک فرد و راه نجات او از آن مشکل براي هر شخصي به اندازه فاصله زانوي او تا زمين است !

آن دو مرد جوان گيج و آشفته از نزد شيوانا بيرون آمدند و در بيرون مدرسه با هم به بحث و جدل پرداختند .اولي گفت : من مطمئنم منظور استاد معرفت اين بوده است که بايد به جاي روي زمين نشستن از جا برخاست و شخصا براي مشکل راه حلي پيدا کرد. با يک جا نشيني و زانوي غم در آغوش گرفتن هيچ مشکلي حل نمي شود.

دومي کمي فکر کرد و گفت : اما اندرزهاي پيران معرفت معمولا بار معنايي عميق تري دارند و به اين راحتي قابل بيان نيستند .آن چه تو مي گويي هزاران سال است که بر زبان همه جاري است و همه آن را مي دانند .شيوانا منظور ديگري داشت.

آن دو تصميم گرفتند نزد شيوانا بازگردند و از خود او معناي جمله اش را بپرسند.

شيوانا با ديدن مجدد دو جوان لبخندي زد و گفت : وقتي يک انسان دچار مشکل مي شود. بايد ابتدا خود را به نقطه صفر برساند.نقطه صفر وقتي است که انسان در مقابل کاينات و خالق هستي زانو مي زندو از او مدد مي جويد.بعد از اين نقطه صفر است که فرد مي تواند پا خيزد و با اعتماد به همراهي کاينات دست به عمل زند.بدون اين اعتماد و توکل براي هيچ مشکلي راه حل پيدا نخواهد شد.باز هم مي گويم فاصله بين مشکلي که يک انسان دارد با راه چاره او ، فاصله بين زانو ي او و زميني است که بر آن ايستاده است

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 11 آبان1386ساعت 20:18  توسط فاطمه  | 



باز کن پنجره چشمت را!
و به خورشید بگو

که کسی آمده است
تا بتابد امروز
و بخواند قصه
قصه سبز رهایی را
شاخه خشک ،


بازکن پنجره چشمت را!
وبیاویز به آن فانوسی

و به مهتاب بگو

صفحه ذهن کبوتر آبیست.
ای صداقت

ای سبز!
دست تو پیچک خردیست

به دیوار تنم
.

تو اگر بشناسی غم در خود مردن

بغض این پنجره را می فهمی.

ای غنی تر از شعر
!
متبرک فصلم
!
کاش تو سبزترین

شعر مرا

برتن خشک زمین می خواندی
کاش تو می ماندی

کاش تو می خواندی
کمتراز حنجره زخمی من
ای صمیمی

ای سبز
!

شاید از پوچی ماست

که شقایق زخمیست
.

باز کن پنجره چشمت

+ نوشته شده در  جمعه 11 آبان1386ساعت 20:15  توسط فاطمه  | 



+ نوشته شده در  جمعه 11 آبان1386ساعت 19:36  توسط فاطمه  | 



 

در زمان حضرت سلیمان دو تا گنجشک یه گوشه ای نشسته بودند. گنجشک نر به گنجشک ماده اظهار محبت می کرد. می گفت تو محبوبه منی. تو همسر منی. دوستت دارم. عاشقتم. چرا به من کم محبتی؟ چرا محلم نمیذاری؟ فکر کردی من کم قدرت دارم تو این عالم عیال؟ من اگه بخوام می تونم با نوک منقارم تخت و تاج سلیمان رو بردارم بندازم تو دریا. باد که مسخر سلیمان بود پیام رو به گوش سلیمان رسوند. حضرت تبسمی کرد و فرمود اون گنجشک ها رو بیارید پیش من. آوردند.سلیمان به گنجشک نر گفت خوب ادعاتو اجرا کن بینم. گفت من چنین قدرتی ندارم. سلیمان گفت پس الان به همسرت گفتی؟ گفت خوب شوهر گاهی جلو همسرش کلاس میاد یه خالی ای می بنده. عاشق که ملامت نمیشه. من عاشقم. یه چی گفتم ولی یا نبی الله واقعا دوسش دارم. این به ما محل نمیذاره. حضرت به گنجشک ماده گفت اینکه به تو اظهار محبت میکنه چرا محلش نمیدی؟ گفت یا نبی الله چون دروغ میگه هم منو دوست داره هم یه گنجشک دیگه رو. مگه تو یک دل چند تا محبت جا میگیره؟ این کلام در دل جناب سلیمان چنان اثری گذاشت که تا چهل روز گریه می کرد و فقط یک دعا می کرد. می گفت:

الهی دل سلیمان رو از محبت غیر خودت خالی کن.

+ نوشته شده در  جمعه 11 آبان1386ساعت 13:25  توسط فاطمه  | 



+ نوشته شده در  جمعه 11 آبان1386ساعت 13:23  توسط فاطمه  | 



 

یه روز حضرت موسی به خداوند متعال عرض کرد : من دلم میخواد یکی از اون بندگان خوبت رو ببینم . خطاب اومد : برو تو صحرا . اونجا مردی هست داره کشاورزی میکنه . او از خوبان درگاه ماست . حضرت اومد دید یه مردی هست داره بیل میزنه و کار میکنه . حضرت تعجب کرد که او چطور به درجه ای رسیده که خداوند میفرماید از خوبان ماست . از جبرئیل پرسید . جبرئیل عرض کرد : الان خداوند بلائی بر او نازل میکند ببین او چی کار میکنه . بلیه ای نازل شد که آن مرد در یک لحظه هر دو چشمش رو از دست داد . فورا نشست . بیلش رو هم گذاشت جلوی روش . گفت : مولای من تا تو مرا بینا می پسندیدی من داشتن چشم را دوست می داشتم . حال که تو مرا کور می پسندی من کوری را بیش از بینایی دوست دارم . حضرت دید این مرد به مقام رضا رسیده . رو کرد به آن مرد و فرمود : ای مرد من پیغمبرم و مستجاب الدعوه . میخوای دعا کنم خدا چشاتو بهت برگردونه . گفت : نه . حضرت فرمود : چرا ؟ گفت :

آنچه مولای من برای من اختیار کرده بیشتر دوست دارم تا آنچه را که خودم برای خودم بخواهم

+ نوشته شده در  جمعه 11 آبان1386ساعت 13:21  توسط فاطمه  | 




انسانها همه چیز رو برای خودشون میخواهند
دیگران برای ما فقط موقعی که به آنها احتیاج داریم مهم هستند و ما هم همان موقع که به ما احتیاج دارند مهم میشویم
دارم فکر میکنم که از کجا یه نفر رو پیدا کنم که واقعا من روبه خاطر خودم دوست داشته باشه
اکه خوب به دور و برت نگاه کنی میبینی که خیلی تنهایی

خیلی تنها تر از اون چیزی که فکر میکنی
فقط شاید خدا را داشته باشی که همیشه هواتو داشته باشه .
دوستان خیلی زود از یاد آدم میرن
درست همون موقعی که تو از یاد اونا میری
خوش به حال بت پرستها
لا اقل خداشون رو می بینن و می تونن باهاش درد و دل کنن
خیلی سخته خدایا ای کاش میشد فقط یه بار ببینمت

+ نوشته شده در  جمعه 11 آبان1386ساعت 13:17  توسط فاطمه  | 



با كراوات به ديدار خدا رفتم و شد
به خلاف جهت اهل ريا رفتم و شد
با بوی ادوكلنی گشت معطر بدنم
عطر بر خود زدم و غالیه سا رفتم و شد
حمد را خواندم و آن مد و والظالین را
ننمودم ز ته حلق ادا رفتم و شد
ریش خود را ز ادب صاف نمودم با تيغ
همچو آیینه با صدق و صفا رفتم و شد
یكدم از قاسم و جبار نگفتم سخنی
گفتم ای مایه ی هر مهر و وفا رفتم و شد
همچو موسی نه عصا داشتم و نه نعلین
سر خوش بی خبر و بی سر و پا رفتم و شد
لن ترانی نشن‍یدم ز خداوند چو او
ارنی گفتم و او گفت بیا رفتم و شد
مدعی گفت چرا رفتی و چون رفتی و كی
من دل باخته بی چون چرا رفتم و شد
تو تنت پیش خدا روز و شبان خم شد و راست
فارغ از كشمكش این خم راست رفتم و شد
مسجد و دير و خرابات به دادم نرسید
من خدا گفتم و او گفت بیا رفتم و شد

+ نوشته شده در  جمعه 11 آبان1386ساعت 13:4  توسط فاطمه  | 



+ نوشته شده در  جمعه 11 آبان1386ساعت 13:2  توسط فاطمه  | 



چند قورباغه از جنگلي عبور مي كردند كه ناگهان دو تا از آنها به داخل گودال عميقي افتادند . بقيه ي قورباغه ها در كنار گودال جمع شدند و وقتي ديدند كه گودال چه قدر عميق است به دو قورباغه ي ديگر گفتند كه ديگر چاره اي نيست . شما به زودي خواهيد مرد .دو قورباغه اين حرفها را ناديده گرفتند و با تمام توانشان كوشيدند كه از گودال بيرون بپرند . اما قورباغه هاي ديگر دائما به آنها مي گفتند كه دست از تلاش برداريد ، چون نمي توانيد از گودال خارج شويد ، به زودي خواهيد مرد بالاخره يكي از دو قورباغه تسليم گفته هاي ديگر قورباغه ها شد و دست از تلاش برداشت او بي درنگ به ته گودال پرتاب شد و مرد اما قورباغه ي ديگر با حداكثر توانش براي بيرون آمدن از گودال تلاش مي كرد . بقيه ي قورباغه ها فرياد مي زدند كه دست از تلاش بردار ،‌ اما او با توان بيشتري تلاش كرد و بالاخره از گودال خارج شد وقتي از گودال بيرون آمد ،‌ بقيه ي قورباغه ها از او پرسيدند : مگر تو حرفهاي ما را نشنيدي ؟معلوم شد كه قورباغه ناشنواست ، در واقع او در تمام مدت فكر مي كرده كه ديگران او را تشويق مي كنند


از كتاب هفده داستان كوتاه كوتاه از نويسندگان ناشناس

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 10 آبان1386ساعت 17:55  توسط فاطمه  | 




اگر مذهبي از شما انسان معنوي تري مي سازد . پس آن مذهب براي شما مناسب است . سرنوشت نهايي شما به عنوان روح اينست که امروز در زندگيتان بهتريني شويد که مي توانيد باشيد

 


چيزي ارزشمندتر از همين امروز نيست "گوته"
انسان همان است كه خود باور مي كند "چخوف"
عموما اشخاصي كه زياد مي دانند كم حرف مي زنند و كساني كه كم مي دانند پرحرف هستند.
شرافتمندي و نفع پرستي در يك جا جمع نمي شود. " ژرژ هربرت
عشق چيزي نيست كه احساس كنيد، كاري است انجام دادني " ديويد ويلكرسن"
اگر ميخواهي محل اعتماد باشي، راستگو و درستكار باش."كانت"

آرامش و خوشبختي در وجود ماست و بيهوده همه جا بدنبال ان مي گرديم و از خويشتن غافليم

+ نوشته شده در  پنجشنبه 10 آبان1386ساعت 17:54  توسط فاطمه  | 



+ نوشته شده در  پنجشنبه 10 آبان1386ساعت 17:44  توسط فاطمه  | 



زیبا ترین حرف را بگو

شکنجه ی پنهان سکوتت را اشکار کن

و هراس مدار از انکه بگویند

ترانه ی بیهوده می خوانید

چرا که ترانه ی ما ترانه ی بیهودگی نیست

چرا که عشق حرفی بیهوده نیست

حتی بگذار افتاب نیز بر نیاید

چرا که عشق خود فرداست

خود همیشه است

 

نه

هرگز شب را باور نکردم

چرا که در فراسوی دهلیزش

به امید دریچه ای دل بسته بودم

 

همیشه زخم های فرا موشی

همیشه درد های جدایی

همیشه خسته

تهی

بیزار

همیشه مرا ای خوب

تو خط پایان باش

+ نوشته شده در  پنجشنبه 10 آبان1386ساعت 17:41  توسط فاطمه  | 



+ نوشته شده در  پنجشنبه 10 آبان1386ساعت 17:39  توسط فاطمه  | 



می توان با تو به مرز سیاهی تاخت
می توان با تو به آغاز ما هجرت کرد
می توان با تو به سر سفره سادگی نشست
می توان با تو از چشمه ابدیت نوشید
می توان با تو پی در پی تازه شد
تو آغاز فصل رویشی
تو معنای ساده آرامشی
تو حدود نامحدود عشقی
تو حدیث پاکی و نجابتی

من به حضور عطرآگین عشق تو محتاجم
من به ترنم نام تو در تمام لحظات آسمانی ام محتاجم
من به تو محتاجم ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 10 آبان1386ساعت 13:5  توسط فاطمه  |