تبليغاتX
فقط خدا



پیش از اینها فکر می کردم خدا...

ادامه ی شعر در ادامه ی مطلب...


ادامه مطلب...
+ نوشته شده در  جمعه 5 تیر1388ساعت 9:33  توسط فاطمه  | 



بازي روزگار را نمي فهمم! من تو را دوست مي دارم. تو ديگري را..... ديگري مرا..... و همه ما تنهاييم ...

باز من تنهایم.تنهایی به عظمت غم و غم را می ستایم. باز من غمگینم. باز من سرگردان.

 از خود می پرسم :

به که باید دل بست؟

به کجا باید رفت؟

 به که باید پیوست؟!

 به امینی که امانت خوار است؟

 به دیاری که پر از دیوار است؟

 یا به افسانه ی دوست؟!!!!گریه ام میگیرد

 

خدایا کجاییییییییییییییییییییی میشنوی صدامو پس چراااااااااا...................؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه 4 تیر1388ساعت 18:21  توسط فاطمه  | 



 

«در اغاز هیچ نبود، کلمه بود، و آن کلمه خدا بود»

و «کلمه»بی زبانی که بخواندش، و بی «اندیشه»ای که بداندش، چگونه میتواند بود؟

و خدا یکی بود و جز خدا هیچ نبود،

و با «نبودن»، چگونه می توان «بودن»؟

و خدا بود و با او، عدم

و عدم گوش نداشت،

حرفهایی هست برای «گفتن»،

که اگر گوشی نبود؛ نمی گوئیم.

و حرف هایی هست برای«نگفتن»،

حرفهایی که هرگز سر به «ابتذال گفتن» فرود نمیآورند.

حرفهای شگفت، زیبا و اهورائی همین هایند،

و سرمایه ی ماورائی هر کسی به اندازه ی حرفهائی است که برای نگفتن دارد،

حرفهای بیتاب و طاقت فرسا ،

که همچون زبانه های بی قرار اتشند،

و کلماتش، هریک، انفجاری را به بند کشیده اند؛

کلماتی که پاره های «بودن» آدمی اند...

اینان همواره در جستجوی «مخاطب» خویشند،

اگر یافتند، یافته می شوند...

(تورات)

 

... و

در صمیم «وجدان» او، آرام می گیرند

و اگر مخاطب خویش را نیافتند، نیستند،

و اگر او را گم کردند، روح را از درون به اتش می کشند و، دمادم، حریق های وهشتناک عذاب برمیافروزند.

و خدا، برای نگفتن حرفه های بسیار داشت،

که در بیکرانگی دلش موج می زد و بیقرارش می کرد.

و عدم چگونه می توانست «مخاطب» او باشد؟

هرکسی گمشده ای دارد،

و خدا گمشده ای داشت.

هرکسی دو تا است، و خدا یکی بود.

هرکسی به اندازه ای که احساسش می کنند، «هست».

هرکسی را نه بدانگونه که «هست»، احساس می کنند،

بدانگونه که «احساسش» می کنند، هست.

انسان یک «لفظ» است،

که بر زبان اشنا می گذرد،

و «بودن» خویش را از زبان دوست، می شنود.

هرکسی «کلمه»ای است:

که از عقیم ماندن می هراسد،

و در خفقان جنین، خون می خورد،

و کلمه مسیح است،

 

انگاه که «روح القدوس»- فرشته ی عشق- خود را بر مریم بیکسی، بکارت

حسن، می زد و با یاد اشنا ،فراموشخانه عدمش را فتح می کند و خالی معصوم رحمش را-

که عدمی است خواهنده، منتظر، محتاج- از «حضور» خویش، لبریز می سازد و

انگاه، مسیح را که آنجا ، چشم براه «شدن» خویش بیقراری می کند، می بیند،

میشناسد، حس می کند و اینچنین، مسیح زاده می شود، کلمه «هست» می شود، در

فهمیده شدن»، « می شود». و در آگاهی دیگری، به خود آگاهی می رسد

که کلمه، در جهانی که فهمش نمی کند، «عدمی» است که «وجود خویش»

را حس می کند، و یا «وجودی» که «عدم خویش» را

و در آغاز، هیچ نبود،

کلمه بود،

و ان کلمه، خدا بود».

عظمت همواره در جستجوی چشمی است که او را ببیند،

و خوبی همواره در انتظار خردی است که او را بشناسد

و زیبائی همواره تشنه ی دلی که به او عشق ورزد

و جبروت نیازمند اراده ای که در برابرش، به دلخواه، رام گردد

و غرور در ارزوی عصیان مغروری که بشکند و سیرابش کند

عظیم بود و خوب و زیبا و پر جبروت و مغرور،

اما کسی نداشت.

و خدا آفریدگار بود

 

چگون می توانست نیافریند؟

و خدا مهربان بود

و چگون می توانست مهر نورزد؟

بودن»، «میخواهد»

و از عدم نمی توان خواست.

و حیات «اتنظار» می کشد

و از عدم کسی نمی پرسد.

و «داشتن» نیازمند «طلب» است

و پنهانی بیتاب «کشف»

و «تنهایی» بیقرار «انس»

و خدا از «بودن» بیشتر «بود»

و از حیات زنده تر

و از غیب پنهان تر

و از تنهائی تنهاتر

و برای «طلب»، بسیار «داشت»

و عدم نیازمند نیست

نه نیازمند خدا ، نه نیازمند مهر

نه میشناسد، نه درد میکشد و نه انس می بندد

و نه هیچگاه بیتاب می شود

 

که عدم «نبودن» مطلق است

اما خدا «بودن» مطلق بود

و عدم فقر مطلق بود و هیچ نمی خواست

و خدا «غنای مطلق» بود و هرکسی، به اندازه ی «داشتن هایش»، می خواهد.

و خدا گنجی مجهول بود

که در ویرانه ی بی انتهای غیب مخفی شده بود.

و خدا زنده ی جاوید بود

که در کویر بی پایان عدم «تنها نفس می کشید»

دوست داشت چشمی ببیندش، دوست داشت دلی بشناسدش

و در خانه ای گرم از عشق، روشن از آشنائی، استوار از ایمان و پاک از خلوص خانه گیرد.

و خدا افریدگار بود

و دوست داشت بیافریند:

زمین را گسترد

و دریاها را از اشک هائی که در تنهائی اش ریخته بود پر کرد

و کوههای اندوهش را

که در یگانگی دردمندش، بر دلش توده بود

بر پشت نهاد؛

 

 

(با نخستین لبخند هفتمین سحر را اغاز کرد :

کوهها قامت برافراشتند و

رود های مست، از دل یخچالهای

بزرگ بی آغاز، به دعوت گرم آفتاب،

جوش کردند،

و از تبعیدگاه سرد و سنگ کوهستان ها

بگریختند و ،

بیتاب دریا- اغوش منتظر خویشاوند-

بر سینه ی دشت ها تاختند و

دریاها آغوش گشودند و ...)

 

و جاده ها را- که چشم به راهی های بی سو و بی سرانجامش بود- بر سینه ی کوهها و

صحراها کشید،

و از کبریائی بلند و زلالش آسمان را برافراشت

و دریچه ی همواره فرو بسته ی سینه اش را گشود،

و آههای آرزومندش را- که در آن از ازل به بند بسته بود-

در فضای بیکرانه ی جهان رها ساخت.

با نیایش های خلوت آرامش، سفق هستی را رنگ زد،

و آرزوهای سبزش را در دل دانه ها نهاد،

و رنگ «نوازش»های مهربانش را به ابرها بخشید،

و ازین هر سه ترکیبی ساخت و بر سیمای دریاها پاشید،

و رنگ عشق را به طلا ارزانی داد،

و عطر خویش بادهای معطرش را در دهان غنچه ی یاس ریخت،

و بر پرده ی حریر طلوع، سیمای زیبا و خیال انگیز امید را نقش کرد.

و در ششمین روز،سفر تکوینش را به پایان برد.

و با نخستین لبخند، هفتمین سحر، «بامداد حرکت» را آغاز کرد:

کوهها قامت برافراشتند و رودهای مست، از دل یخچالهای بزرگ بی آغاز به دعوت

گرم آفتاب،جوش کردند،

و از تبعیدگاه سرد و سنگ کوهستان ها بگریختند و، بیتاب دریا- اغوش منتظر

خویشاوند-

 

گیاهان روئیدند

و درختان سر برشانه های هم

برخاستند و مرتع های سبز پدیدار

گشت و جنگل های خرم سر زد و

حشرات بال گشودند و پرندگان ناله برداشتند

و پروانگان به جستجوی نور بیرون آمدند

و ماهیان خرد سینه ی دریاها را پر کردند....

 

بر سینه ی دشت ها تاختند و

دریاها آغوش گشودند و... در نهمین روز خلقت،

نخستین رود به کناره ی اقیانوس تنها هند رسید و اقیانوس،

که از آغاز ازل، در حفره ی عمیقش دامن کشیده بود،

چند گامی، از ساحل خویش، رود را، به استقبال، بیرون امد و رود، آرام و خاموش،

خود را ،

- تسلیم و نیاز -

- پهن گسترد،

و پیشانی نوازش خواه خویش را

پیش آورد،

و اقیانوس

- به تسلیم و نیاز -

لبهای نوازشگر خویش را

پیش آورد

و بر آن بوسه زد.

و این نخستین بوسه بود.

و دریا، تنهای آواره و قرار جوی خویش را در آغوش کشید،

و اورا، به تنهائی عظیم و بیقرار خویش، اقیانوس، باز آورد.

و این نخستین وصال دو خویشاوند بود.

و این در بیست و هفتمین روز خلقت بود

و خدا مینگریست.

سپس طوفان ها برخاستند و صاعقه ها در گرفتند و تندروها فریاد شوق و شگفتی

بر کشیدند و :

باران ها و باران ها و باران ها!

گیاهان روئیدندو درختان سر بر شانه های هم برخاستند و مرتع های سیز پدیدار

گشت و جنگلهای خرم سر زد و حشرات بال گشودند و پرندگان ناله برداشتند و پروانگان

به جستجوی نور بیرون امدند و ماهیان خرد سینه ی دریاها را پر کردند...

و خداوند خدا، هر بامدادان، از بج مشرق بر بام آسمان بالا میآمد و دریچه ی

صبح را می گشود و، با چشم راست خویش، جهان را مینگریست و همه جا را میگشت و...

هر شامگاهان، با چشمی خسته و پلکی خونین، از دیواره ی مغرب فرود میآمد و

نومید و خاموش، سر به گریبان تنهائی غمگین فرو میبرد و

هیچ نمی گفت.

و خداوند خدا، هر شبانگاه، بر بام آسمان بالا میآمد و، با چشم چپ خویش،

جهان را مینگریست و قندیل پروین را برمیآویخت، تا در شب ببیند و نمی دید، خشم

میگرفت و بیتاب میشد و تیرهای آتشین بر خیمه ی سیاه شب رها می کرد تا آن را بدرد و

نمیدرید و می جست و نمی یافت و...

سحرگاهان، خسته و رنگ باخته، سرد و نومید، فرود میآمد و قطره اشکی

درشت، از افسوس، بر دامن سحر می افشاند و می رفت و

هیچ نمی گفت.

رودها در قلب دریاها پنهان می شدند و نسیم ها پیام عشق را به هر سو

می پراکندند، و پرندگان در سراسر زمین ناله ی شوق برمیداشت و جانوران، هر نیمه، با نیمه ی

خویش بر زمین میخرامیدند و یاس ها عطر خوش دوست داشتن را در فضا میافشاندند و

اما...

خدا همچنان تنها ماند و مجهول، و در ابدیت عظیم و بی پایان کلکوتش بی کس!

و در آفرینش پهناورش بیگانه می جست نمی یافت.

آفریده هایش او را نمی توانستند دید، نمیتوانستند فهمید، می پرستیدندش، اما

نمی شناختندش و خدا چشم به راه «آشنا» بود.

پیکر تراش هنرمند و بزرگی که در میان انبوه مجسمه های گونه گونه اش غریب

مانه است،

در جمعیت چهره های سنگ و سرد، تنها نفس میکشید.

کسی «نمی خواست»، کسی «نمی دید»، کسی «عصیان نمی کرد»، کسی عشق

نمی ورزید، کسی نیازمند نبود، کسی درد نداشت... و...

و خداوند خدا،برای حرفهایش، باز هم مخاطبی نیافت!

هیچکس او را نمی شناخت، هیچکس با او «انس» نمیتوانست بست

«انسان» را آفرید!

و این، نخستین بهار خلقت بود.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 4 تیر1388ساعت 11:1  توسط فاطمه  |